خرید بک لینک
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا 83 ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا سودی همگی سودی بر جمله برافزودی تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا بیدار شد آن فتنه کو چون بزند طعنه در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمه ای استن این خیمه تا روز مشین از پا این قوم پرند از تو باکر و فرند از تو زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبان تا منزل آباقان تا روز مشین از پا ای خوش نفس نایی بس نادره برنایی چون با همه برنایی تا روز مشین از پا دف از کف دست آید نی از دم مست آید با نی همه پست آید تا روز مشین از پا چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جانا تو باش زبان ما تا روز مشین از پا 84 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها ای مشعله آورده دل را به سحر برده جان را برسان در دل دل را مستان تنها از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها 85 از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش تا جامه نیالایی از خون جگر جانا ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا 86 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا دریای جمال تو چون موج زند ناگه پرگنج شود پستی فردوس شود بالا هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا

برچسب: نویسنده: taaz تاريخ: دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 ساعت: 11:21

صفحه بندی